English-Video.net comment policy

The comment field is common to all languages

Let's write in your language and use "Google Translate" together

Please refer to informative community guidelines on TED.com

TEDxBrighton

Colin Grant: How our stories cross over

کالین گرنت: فرزند یک پدر سخت‌گیر

Filmed
Views 882,273

کالین گرنت یک عمر را برای شناسایی شکاف عاطفی بین دنیای خودش و پدرش سپری کرده است. او در انگلیس متولد شده و اصالتا جاماییکاییست. او داستانش را از تجربیات زندگی در جامعه مهاجر و اینکه چگونه توانست پدری که او را رها کرده بود ببخشد، بیان می دارد.

- Author, historian
Colin Grant is an author and historian whose works focus on larger-than-life figures of the African diaspora. Full bio

This is a photographعکس
این عکس مردی که
00:12
of a man whomچه کسی for manyبسیاری yearsسالها
سالها پیش
00:14
I plottedطراحی شده to killکشتن.
برای کشتنش نقشه می کشیدم.
00:17
This is my fatherپدر,
اون پدرم.
00:21
Clintonکلینتون Georgeجورج "Bageyeباگیه" Grantاعطا کردن.
کلینتن جرج گرنتِ چشم پفی!
00:24
He's calledبه نام Bageyeباگیه because he has
بهش میگفتن چشم پفی چون
00:27
permanentدائمی bagsکیسه underزیر his eyesچشم ها.
همیشه زیر چشماش پف داشت.
00:30
As a 10-year-oldساله, alongدر امتداد with my siblingsخواهران و برادران,
وقتی ده سالم بودم همراه با خواهر و برادرام
00:34
I dreamtرویای of scrapingخراش دادن off the poisonسم
این خیال رو داشتم که سم حشره کش رو کِش برم و
00:37
from fly-killerپرواز قاتل paperکاغذ into his coffeeقهوه,
بریزم توی قهوه اش.
00:41
groundedمبتنی بر down glassشیشه and sprinklingآبیاری کردن it
شیشه خرد و خاکشیر شده
00:45
over his breakfastصبحانه,
رو بریزم تو صبحانش،
00:47
looseningسست کردن the carpetفرش on the stairsپله ها
فرش کف اتاق رو قُر کنم تا
00:50
so he would tripسفر and breakزنگ تفريح his neckگردن.
پاش بگیره بهش و بیفته و چونَش بشکنه.
00:51
But come the day, he would always
ولی همیشه اون قسمت قُر شده فرش رو
00:55
skipجست و خیز that looseشل stepگام,
رد می داد،
00:57
he would always bowتعظیم out of the houseخانه
اون همیشه خونه رو ول میکرد و میرفت
00:59
withoutبدون so much as a swigجیغ کشیدن of coffeeقهوه
بدون اینکه حتی یه جرعه عمیق قهوه بنوشه
01:01
or a biteگاز گرفتن to eatخوردن.
یا حتی یه تیکه غذا بخوره.
01:03
And so for manyبسیاری yearsسالها,
به همین دلیل سالیان سال،
01:05
I fearedترسید that my fatherپدر would dieمرگ
این نگرانی رو داشتم که
01:07
before I had a chanceشانس to killکشتن him.
قبل از اینکه شانس کشتنش رو داشته باشم بمیره!
01:09
(Laughterخنده)
(خنده)
01:11
Up untilتا زمان our motherمادر askedپرسید: him to leaveترک کردن
از وقتی که مادرم ازش خواست که خونه رو
01:15
and not come back,
ترک کنه و دیگه بر نگرده
01:18
Bageyeباگیه had been a terrifyingوحشتناک ogreجادوگر.
چشم پفی تبدیل به یه غول وحشتناک شد
01:20
He teeteredمتشکرم permanentlyدائمی on the vergeلبه of rageخشم,
که همیشه توی قلمرو خودش با عصبانیت رفت و آمد میکرد
01:24
ratherنسبتا like me, as you see.
همونطور که می بینید مثل خودم.
01:28
He workedکار کرد nightsشب ها at VauxhallVauxhall Motorsموتورها in Lutonلوتون
او شبها در واکسهال موتورز در لوتون کار میکرد
01:31
and demandedخواستار totalجمع silenceسکوت throughoutدر سراسر the houseخانه,
و انتطار سکوت مطلق در هنگام روز و توی خونه رو داشت،
01:35
so that when we cameآمد home from schoolمدرسه
به همین دلیل وقتی ساعت ۳ و نیم عصر
01:38
at 3:30 in the afternoonبعد از ظهر, we would huddleهجوم آوردن
از مدرسه به خونه میرسیدیم
01:40
besideدر كنار the TVتلویزیون, and ratherنسبتا like safe-crackersکیکرهای امن,
دور تلویزیون خیمه میزدیم و مثل دزدای گاو صندوق
01:42
we would twiddleپیچ و تاب with the volumeحجم controlکنترل knobدستگیره
اونقدر شستی صدای تلویزیون رو دستکاری میکردیم
01:46
on the TVتلویزیون so it was almostتقریبا inaudibleقابل شنیدن نیست.
که تقریبا بی صدا شه
01:48
And at timesبار, when we were like this,
و یه دفعه، وقتی که اینطوری میشدیم
01:51
so much "Shhhشیخ," so much "Shhhشیخ"
همش صدای ششش! همش هیسسسس!
01:53
going on in the houseخانه
توی خونه میپیچید.
01:56
that I imaginedتصور us to be like
فکر میکنم چیزی شبیه
01:58
the Germanآلمانی crewخدمه of a U-boatقایق U
خدمه آلمانی یک زیر دریایی میشدیم
02:00
creepingخزنده alongدر امتداد the edgeلبه - تیزی of the oceanاقیانوس
که توی اقیانوسهای دوردست فرو رفته اند
02:03
whilstدر حالی که up aboveدر بالا, on the surfaceسطح,
و برای یک لحظه که روی آب میان
02:06
HMSHMS Bageyeباگیه patrolledگشت زنی کرد
یک شکارچی زیردریایی آماده است تا
02:07
readyآماده to dropرها کردن deathمرگ chargesاتهامات
مهمات کشنده اش رو روی سرشون خالی کنه،
02:11
at the first soundصدا of any disturbanceاختلال.
همینکه اولین سروصدا رو بشنوه.
02:13
So that lessonدرس was the lessonدرس that
خوب اولین درس این بود که:
02:17
"Do not drawقرعه کشی attentionتوجه to yourselfخودت
«توجهات را به خودت جلب نکن
02:20
eitherیا in the home or outsideخارج از of the home."
هم توی خونه و هم بیرون»
02:22
Maybe it's a migrantمهاجر lessonدرس.
شاید این یه درس مهاجرتی بود.
02:24
We were to be belowدر زیر the radarرادار,
ما باید از دید رادارها مخفی میماندیم
02:27
so there was no communicationارتباطات, really,
برای همین در واقع هیچ ارتباطاتی نباید صورت میگرفت،
02:30
betweenبین Bageyeباگیه and us and us and Bageyeباگیه,
بین چشم پفی و ما و ما و چشم پفی
02:31
and the soundصدا that we mostاکثر lookedنگاه کرد forwardرو به جلو to,
و صدایی که بیشترین امید را به شنیدنش داشتیم
02:34
you know when you're a childکودک and you want
همونطور که میدونید در دوران کودکی وقتی بخواهید
02:37
your fatherپدر to come home
and it's all going to be happyخوشحال
پدرتون به خونه بیاد و همه با هم شاد باشید
02:39
and you're waitingدر انتظار for that soundصدا of the doorدرب openingافتتاح.
و منتظر میشینید تا صدای بازشدن در رو بشنوید
02:42
Well the soundصدا that we lookedنگاه کرد forwardرو به جلو to
ولی صدایی که ما خیلی برای شنیدنش مشتاق بودیم،
02:44
was the clickکلیک of the doorدرب closingبسته شدن,
صدای کلیک بسته شدن در بود،
02:45
whichکه meantبه معنای he'dاو می خواهد goneرفته and would not come back.
که به این معنا بود که اون خونه رو ترک میکنه و دیگه برنمیگرده.
02:47
So for threeسه decadesچند دهه,
برای ۳دهه،
02:52
I never laidگذاشته eyesچشم ها on my fatherپدر, norنه he on me.
نه چشم من به پدرم افتاد و نه چشم اون به من.
02:55
We never spokeصحبت کرد to eachهر یک other for threeسه decadesچند دهه,
ما برای ۳ دهه با هم صحبت نکردیم،
02:58
and then a coupleزن و شوهر of yearsسالها agoپیش, I decidedقرار بر این شد
تا چند سال پیش که تصمیم گرفتم
03:00
to turnدور زدن the spotlightنور افکن on him.
تا چراغ جستجو رو به طرفش بگیرم و
03:02
"You are beingبودن watchedتماشا کردم.
بگم حواسم به کارات هست!
03:06
Actuallyدر واقع, you are.
آره! تو، خود تو
03:08
You are beingبودن watchedتماشا کردم."
دارم میبینم چه کار میکنی!
03:10
That was his mantraمارتا to us, his childrenفرزندان.
این تکیه کلامی بود که اون همیشه در مورد ما بکار میبرد.
03:12
Time and time again he would say this to us.
بارها و بارها اینو به بچه هاش میگفت.
03:15
And this was the 1970s, it was Lutonلوتون,
این مربوط به دهه ۱۹۷۰میشه که در شهر لوتون بود،
03:16
where he workedکار کرد at VauxhallVauxhall Motorsموتورها,
همون جایی که واکسهال موتورز کار میکرد،
03:19
and he was a Jamaicanجامائیکا.
و در ضمن اهل جامائیکا بود.
03:21
And what he meantبه معنای was,
و بدین معنی بود که
03:23
you as a childکودک of a Jamaicanجامائیکا immigrantمهاجر
تو به عنوان یه بچه مهاجر جامائیکایی
03:24
are beingبودن watchedتماشا کردم
تحت نظر هستی
03:26
to see whichکه way you turnدور زدن, to see whetherچه
تا ببینن که از چه راهی میری و
03:28
you conformمطابق با to the hostمیزبان nation'sملت stereotypeکلیشه of you,
اینکه آیا کلیشه های جامعه میزبان رو در مورد خودت پذیرفتی یا خیر،
03:30
of beingبودن fecklessبیخوابی, work-shyکار خجالتی,
بی خاصیت و گوشه گیر و
03:34
destinedمقصد for a life of crimeجرم.
محکوم به زندگی خلافکارانه.
03:36
You are beingبودن watchedتماشا کردم,
تو تحت نظری،
03:39
so confoundگمشده theirخودشان expectationsانتظارات of you.
پس اونهارو در مورد آینده و سرنوشتت گیج کن.
03:41
To that endپایان, Bageyeباگیه and his friendsدوستان,
در نهایت، چشم پفی و بقیه دوستانش که
03:45
mostlyاغلب Jamaicanجامائیکا,
اکثرا جامائیکایی بودن
03:49
exhibitedبه نمایش گذاشته a kindنوع of Jamaicanجامائیکا bellaبلا figuraشمشیر:
یه جور گردهمایی جامائیکایی میگرفتن:
03:51
Turnدور زدن your bestبهترین sideسمت to the worldجهان,
بهترین وجهتون رو به دنیا نشون بدین،
03:55
showنشان بده your bestبهترین faceصورت to the worldجهان.
بهترین چهرتون رو به دنیا نشون بدین.
03:57
If you have seenمشاهده گردید some of the imagesتصاویر
اگر شما چندتا از عکسها رو ببینید
04:00
of the Caribbeanکارائیب people arrivingرسیدن
از مردمان اهل کارائیبی که میومدن
04:01
in the '40s and '50s,
در دهه های ۴۰ و ۵۰
04:03
you mightممکن have noticedمتوجه شدم that a lot of the menمردان
احتمالا متوجه خواهید شد که بسیاری از اونها
04:05
wearپوشیدن trilbiesسه گانه.
نوعی کلاه غربی به سر دارن.
04:07
Now, there was no traditionسنت
of wearingپوشیدن trilbiesسه گانه in Jamaicaجامائیکا.
خب هیچ رسمی برای به سر کردن چنین کلاهی در جامائیکا نداریم.
04:08
They inventedاختراع شده است that traditionسنت for theirخودشان arrivalورود here.
اونها این رسم رو با رسیدن به اینجا اختراع کردند.
04:12
They wanted to projectپروژه themselvesخودشان in a way
اونها میخواستند به صورتی دیده بشن که
04:15
that they wanted to be perceivedدرک شده,
خودشون دلشون میخواست.
04:17
so that the way they lookedنگاه کرد
برای همین جوری که به نظر میرسیدند و
04:19
and the namesنام ها that they gaveداد themselvesخودشان
نامهایی که به خودشون داده بودن
04:21
definedتعریف شده است them.
اونها رو تعریف میکرد.
04:23
So Bageyeباگیه is baldبدون مو and has baggyکیسه ای eyesچشم ها.
خب، «چشم پفی» تاس بود و زیرچشمهاش پف داشت
04:25
Tidyمرتب Bootsچکمه is very fussyایراد گیر about his footwearکفش.
«چکمه پوش» خیلی در مورد کفشهاش حساس بود.
04:31
Anxiousمشتاق is always anxiousمشتاق.
«نگران» در کل خیلی نگران بود.
04:35
Clockساعت has one armبازو longerطولانی تر than the other.
یکی ازآستینهای « کلاک» (ساعت دیواری) همیشه بلندتر.
04:37
(Laughterخنده)
(خنده)
04:40
And my all-timeهمیشه favoriteمورد علاقه was the
guy they calledبه نام Summerwearتابستان.
وجالبترین فردشون از نظر من «سبک پوش» بود
04:44
When Summerwearتابستان cameآمد to this countryکشور
وقتی سبک پوش در اوایل دهه ۶۰ از جامائیکا
04:47
from Jamaicaجامائیکا in the earlyزود '60s, he insistedاصرار
به این کشور آمد، اصرار داشت که
04:49
on wearingپوشیدن lightسبک summerتابستان suitsمناسب,
پیراهن خنک تابستانی بپوشه
04:51
no matterموضوع the weatherهوا,
و آب و هوا هم براش مهم نبود
04:53
and in the courseدوره of researchingتحقیق theirخودشان livesزندگی می کند,
در راه تحقیق در مورد زندگی اونها
04:55
I askedپرسید: my momمامان, "Whateverهر چه
becameتبدیل شد of Summerwearتابستان?"
از مادرم پرسیدم که سرنوشت سبک پوش چه شد؟
04:56
And she said, "He caughtگرفتار a coldسرماخوردگی and diedفوت کرد." (Laughterخنده)
اونم جواب داد: سرما خورد و مُرد!(خنده)
04:59
But menمردان like Summerwearتابستان
ولی مردانی مثل سبک پوش
05:04
taughtتدریس کرد us the importanceاهمیت of styleسبک.
به ما اهمیت استایل(ظاهر) رو آموختن.
05:06
Maybe they exaggeratedاغراق آمیز است theirخودشان styleسبک
شاید اونا تو ظاهرشون اغراق کردن
05:08
because they thought that they were not consideredدر نظر گرفته شده
به این دلیل که آموخته بودند که کسی اونها رو
05:10
to be quiteکاملا civilizedمتمدن,
خیلی متمدن به حساب نمیاره،
05:13
and they transferredمنتقل شده that generationalنسلی attitudeنگرش
و اونها به این صورت این نگرش رو به نسلهای بعد هم منتقل کردند
05:15
or anxietyاضطراب ontoبه سوی us, the nextبعد generationنسل,
و همینطور نگرانی رو به نسل بعدی یعنی ماها هم منتقل کردند
05:18
so much so that when I was growingدر حال رشد up,
دراین حد که وقتی بزرگتر شدم
05:20
if ever on the televisionتلویزیون newsاخبار or radioرادیو
اگر توی اخبار رادیو تلویزیون
05:23
a reportگزارش cameآمد up about a blackسیاه personفرد
گزارشی در مورد یک شخص سیاه پوست
05:25
committingمرتکب شدن some crimeجرم
که یک سری خلافکاری رو ترتیب داده -
05:26
a muggingگم شدن, a murderآدم کشی, a burglaryسرقت
جیب بری، خفت کردن و قتل -
05:28
we wincedپیچیدگی alongدر امتداد with our parentsپدر و مادر,
ما هم به همراه پدر و مادرمون چهره در هم میکشیدیم
05:32
because they were lettingاجازه دادن the sideسمت down.
زیرا باعث میشد وجهه ما خراب بشه.
05:35
You did not just representنمایندگی yourselfخودت.
شما فقط نماینده خودتون نیستید
05:38
You representedنمایندگی the groupگروه,
شما نماینده یک گروه هستید،
05:39
and it was a terrifyingوحشتناک thing to come to termsاصطلاحات with,
و این چیز ترسناکیه که باید باهاش کنار بیایید،
05:41
in a way, that maybe you were going
از یک نظر ممکنه شما
05:46
to be perceivedدرک شده in the sameیکسان lightسبک.
با این قضیه همنوایی کنید
05:48
So that was what neededمورد نیاز است to be challengedبه چالش کشیده شد.
که این چیزی که باید باهاش مبازره کرد.
05:52
Our fatherپدر and manyبسیاری of his colleaguesهمکاران
پدر ما و بسیاری از هم قطارانش
05:56
exhibitedبه نمایش گذاشته a kindنوع of transmissionانتقال but not receivingدریافت.
نوعی انتقال رو انجام میدادن ولی دریافتی درکار نبود.
06:00
They were builtساخته شده to transmitفرستادن but not receiveدريافت كردن.
اونها سعی میکردن که انتقال بدن ولی نپذیرند.
06:04
We were to keep quietساکت.
ما باید ساکت میماندیم.
06:06
When our fatherپدر did speakصحبت to us,
وقتی که پدرمون با ما صحبت میکرد
06:09
it was from the pulpitخلع سلاح of his mindذهن.
که درحقیقت نوعی منبر رفتن بود.
06:10
They clungچسبیده to certaintyیقین in the beliefاعتقاد
اونها به قطعیت باورها توسل پیدا میکردند
06:13
that doubtشک would undermineتضعیف them.
که آن شبهه میتونست پرده از چهرشون برداره.
06:15
But when I am workingکار کردن in my houseخانه
ولی وقتی که من در منزلم کار میکردم
06:19
and writingنوشتن, after a day'sروزها writingنوشتن, I rushهجوم بردن downstairsطبقه پایین
و مینوشتم، بعد از یک روز نویسندگی، از پله ها پایین آمدم و
06:22
and I'm very excitedبرانگیخته to talk about
Marcusمارکوس Garveyگاروی or Bobباب Marleyمارلی
و خیلی هیجان زده بودم تا در مورد مارکوس گاروی یا باب مارلی صحبت کنم
06:26
and wordsکلمات are trippingترک کردن out of my mouthدهان like butterfliesپروانه ها
و کلمات مثل پروانه هایی از دهانم خارج میشدند
06:29
and I'm so excitedبرانگیخته that my childrenفرزندان stop me,
و هیجان زده تر از چیزی بودم که فرزندانم بتوانند جلویم را بگیرند،
06:32
and they say, "Dadبابا, nobodyهيچ كس caresمراقب باش."
و بگن:«بابایی، کسی اهمیت نمیده!»
06:35
(Laughterخنده)
(خنده)
06:38
But they do careاهميت دادن, actuallyدر واقع.
ولی در اصل اونها اهمیت میدادن.
06:42
They crossصلیب over.
اونها گذر کردند.
06:44
Somehowبه نحوی they find theirخودشان way to you.
هرطوری بود اونها راهشون به سمت شمارو پیدا کردند.
06:46
They shapeشکل theirخودشان livesزندگی می کند accordingبا توجه
to the narrativeروایت of your life,
اونها زندگیشون رو بر مبنای روایت شما از زندگی شکل دادند،
06:48
as I did with my fatherپدر and my motherمادر, perhapsشاید,
شاید به همون صورتی که من در مورد پدر و مادرم انجام دادم.
06:52
and maybe Bageyeباگیه did with his fatherپدر.
و شاید چشم پفی هم در مورد پدرش انجام داد.
06:56
And that was clearerواضح تر to me
و وقتی برام واضح تر شد که
06:59
in the courseدوره of looking at his life
در مورد زندگیش تحقیق کردم
07:00
and understandingدرك كردن, as they say,
و فهمیدم همونطور که اونها میگن
07:03
the Nativeبومی Americansآمریکایی ها say,
آمریکاییهای بومی میگن
07:06
"Do not criticizeانتقاد کنید the man untilتا زمان you can walkراه رفتن
«تا وقتی که نتونستی خوتو جای کسی قرار بدی
07:08
in his moccasinsمدال ها."
ازش انتقاد نکن».
07:09
But in conjuringالتماس دعا his life, it was okay
ولی وقتی خودتو جای اون قرار بدی، هیچ مشکلی نداره
07:12
and very straightforwardساده to portrayتصویر کشیدن
و خیلی هم تصویر عادیه که
07:14
a Caribbeanکارائیب life in Englandانگلستان in the 1970s
در سالهای ۱۹۷۰ در انگلیس یه زندگی کاراییبی داشته باشی
07:18
with bowlsکاسه of plasticپلاستیک fruitمیوه,
با سبدهای پلاستیکی میوه
07:21
polystyreneپلی استایرن ceilingسقف tilesکاشی,
و کفپوشهای پلی استایرنی
07:26
setteesجادوگر permanentlyدائمی sheathedغلاف
و مبلهایی با پوشش دائمی شفاف
07:29
in theirخودشان transparentشفاف coversپوشش می دهد
that they were deliveredتحویل داده شده in.
که با همانها آورده شدند.
07:31
But what's more difficultدشوار to navigateحرکت کن
ولی چیزی که روبرو شدن با آن سخت تر است
07:34
is the emotionalعاطفی landscapeچشم انداز
در افق احساسی
07:36
betweenبین the generationsنسل ها,
بین نسلها
07:38
and the oldقدیمی adageادای احترام that with ageسن comesمی آید wisdomحکمت
و با افزایش سن خردمندی به وجود می آید
07:40
is not trueدرست است.
درست نیست.
07:45
With ageسن comesمی آید the veneerروکش of respectabilityاحترام
سالیان عمر لایه لایه پشت هم می آیند
07:47
and a veneerروکش of uncomfortableناراحت truthsحقایق.
و حقایق تلخ را میپوشانند.
07:50
But what was trueدرست است was that my parentsپدر و مادر,
چیزی که حقیقت دارد و پدرو مادرم
07:53
my motherمادر, and my fatherپدر wentرفتی alongدر امتداد with it,
مدت زیادی با آن کنار آمدند
07:56
did not trustاعتماد the stateحالت to educateآموزش me.
این بود که به این کشور برای آموزش من امیدی نداشته باشند.
07:59
So listen to how I soundصدا.
خب به چگونگی صدای من توجه کنید.
08:01
They determinedمشخص that they would
sendارسال me to a privateخصوصی schoolمدرسه,
اونا پیش خودشون حساب کردن که منو به یک مدرسه خصوصی بفرستن
08:04
but my fatherپدر workedکار کرد at VauxhallVauxhall Motorsموتورها.
ولی پدرم برای واکسهال موتورز کار میکرد
08:08
It's quiteکاملا difficultدشوار to fundسرمایه a privateخصوصی schoolمدرسه educationتحصیلات
واقعا مشکل بود که از پس هزینه مدرسه خصوصی بربیاد
08:10
and feedخوراک his armyارتش of childrenفرزندان.
و در کنارش هزینه های یک لشکر بچه رو هم تامین کنه.
08:14
I rememberیاد آوردن going on to the schoolمدرسه
یادم میاد که به مدرسه رفتم
08:16
for the entranceورود examامتحان, and my fatherپدر said
تا در آزمون ورودی شرکت کنم و پدرم
08:18
to the priestکشیش — it was a Catholicکاتولیک schoolمدرسه
به کشیش-یک مدرسه کاتولیک بود- گفت
08:20
he wanted a better "heducationآموزش و پرورش" for the boyپسر,
که میخواد ‍پسرش سوات! بهتری داشته باشه
08:24
but alsoهمچنین, he, my fatherپدر,
همینطور پدرم
08:28
never even managedاداره می شود to passعبور wormsکرم ها,
که حتی تو انتقال کرم هم موفق نبود
08:31
never mindذهن entranceورود examsامتحانات.
اصلا به آزمون ورودی اهمیتی نمیداد.
08:34
But in orderسفارش to fundسرمایه my educationتحصیلات,
ولی برای تامین هزینه تحصیل من
08:36
he was going to have to do some dodgyخجالتی stuffچیز,
تصمیم داشت یک سری کارهای همراه ریسک انجام بده
08:38
so my fatherپدر would fundسرمایه my educationتحصیلات
و به این صورت هزینه تحصیل من تامین شد
08:41
by tradingتجارت in illicitقاچاق goodsکالاها from the back of his carماشین,
با تجارت محصولات غیر مجاز در عقب ماشینش
08:44
and that was madeساخته شده even more trickyروی حیله و تزویر because
که حتی از اون هم پر کلک تر شد،
08:48
my fatherپدر, that's not his carماشین by the way.
زیرا در حقیقت اون ماشین یه جورایی مال خود پدرم نبود.
08:49
My fatherپدر aspiredآرزو کرد to have a carماشین like that,
پدرم تصور میکرد که چنین ماشینی داره
08:51
but my fatherپدر had a beaten-upضرب و شتم Miniمینی,
ولی پدرم یه مینی تصادف کرده داشت
08:53
and he never, beingبودن a
Jamaicanجامائیکا comingآینده to this countryکشور,
و اون هیچوقت یه جاماییکایی نبود که به کشور وارد شده باشه،
08:55
he never had a drivingرانندگی licenseمجوز,
اون اصلا گواهینامه رانندگی نداشت،
09:00
he never had any insuranceبیمه or roadجاده taxمالیات or MOTMOT.
هیچ نوع بیمه ای نشده بود، مالیات راه یا MOT پرداخت نکرده بود.
09:02
He thought, "I know how to driveراندن;
فکر میکرد که «من میدونم چطور بایست رانندگی کرد؛
09:06
why do I need the state'sایالت ها validationاعتبار سنجی?"
برای چی به تاییدیه ایالتی نیاز دارم؟»
09:08
But it becameتبدیل شد a little trickyروی حیله و تزویر when
we were stoppedمتوقف شد by the policeپلیس,
ولی وقتی پلیس جلوی مارو میگرفت این قضایا یکم نیرنگ آمیز میشد
09:11
and we were stoppedمتوقف شد a lot by the policeپلیس,
و مدت زیادی معطل پلیس میشدیم،
09:13
and I was impressedتحت تاثیر قرار by the way
و یه طورایی خیلی تحت تاثیر قرار میگرفتم
09:15
that my fatherپدر dealtرسیدگی کرد with the policeپلیس.
وقتی که پدرم با پلیس معامله میکرد.
09:16
He would promoteترویج the policemanپلیس immediatelyبلافاصله,
او به سرعت به پلیس ترفیع میداد
09:18
so that P.C. Bloggsوبلاگ ها becameتبدیل شد Detectiveکاراگاه Inspectorبازرس Bloggsوبلاگ ها
و یه گروهبان جناب سروان میشد
09:21
in the courseدوره of the conversationگفتگو
هم در صحبت با پلیس و هم
09:25
and waveموج us on merrilyخوشحال.
و با خوشحالی هم به ما اعلام میکرد.
09:26
So my fatherپدر was exhibitingنمایشگاه what we in Jamaicaجامائیکا
در حقیقت پدرم کاری رو انجام میداد که در جاماییکا
09:28
calledبه نام "playingبازی کردن foolاحمق to catchگرفتن wiseعاقل."
«بازی نقش یک احمق برای گیر انداختن عاقل» نامیده میشود.
09:30
But it lentقرض گرفت alsoهمچنین an ideaاندیشه
البته یک معنای دیگر هم داشت
09:34
that actuallyدر واقع he was beingبودن diminishedکاسته
اینکه در حقیقت پلییس او را
09:38
or belittledبی اعتنایی by the policemanپلیس
خوار و کوچک کرده بود-
09:40
as a 10-year-oldساله boyپسر, I saw that —
من وقتی یک بچه ۱۰ ساله بودم اینو فهمیدم-
09:42
but alsoهمچنین there was an ambivalenceدیوانگی towardsبه سمت authorityقدرت.
ولی در عین حال یک ریاکاری در مقابل قدرت هم بود.
09:44
So on the one handدست, there was
از یک سو
09:46
a mockingمسخره of authorityقدرت,
مسخره کردن قدرت بود،
09:48
but on the other handدست, there was a deferenceاحترام
ولی از سوی دیگر تن در دادن به
09:50
towardsبه سمت authorityقدرت,
قدرت هم بود.
09:52
and these Caribbeanکارائیب people
این مردم کاراییبی
09:54
had an overbearingغلبه بر obedienceاطاعت towardsبه سمت authorityقدرت,
تسلیم محض قدرت بودند،
09:56
whichکه is very strikingقابل توجه، برجسته، موثر, very strangeعجیب in a way,
که از یک سو خیلی عجیب و زننده بود
10:00
because migrantsمهاجران are very courageousشجاع people.
زیرا مهاجران{عموما} مردم خیلی با جراتی هستند
10:02
They leaveترک کردن theirخودشان homesخانه ها. My fatherپدر and my motherمادر
اونها خونشون رو ترک میکنند. پدرو مادرم
10:05
left Jamaicaجامائیکا and they traveledسفر کرد 4,000 milesمایل,
جاماییکا رو ترک کردن و حدود ۶٫۵۰۰ کیلومتر سفر کردند
10:08
and yetهنوز they were infantilizedinfantilized by travelمسافرت رفتن.
و هنوز هم مثل بچه ها بودند،
10:12
They were timidترسو,
کمرو و خجالتی بودند،
10:16
and somewhereجایی alongدر امتداد the lineخط,
و جایی در طول مسیر
10:17
the naturalطبیعی است orderسفارش was reversedمعکوس.
نظم طبیعی برعکس شد.
10:19
The childrenفرزندان becameتبدیل شد the parentsپدر و مادر to the parentوالدین.
بچه ها والدین پدرو مادر شدند.
10:21
The Caribbeanکارائیب people cameآمد to
this countryکشور with a five-yearپنج سال planطرح:
کاراییبیها با یک برنامه پنج ساله وارد این کشور شدند
10:26
they would work, some moneyپول, and then go back,
قرار بود کار کنند، کمی پول جمع کنند و برگردند،
10:29
but the fiveپنج yearsسالها becameتبدیل شد 10, the 10 becameتبدیل شد 15,
ولی ۵ سال شد ۱۰ سال و ۱۰ سال شد ۱۵ سال،
10:31
and before you know it,
you're changingتغییر دادن the wallpaperتصویر زمینه,
و قبل از اینکه خودتون متوجه بشید، کاغذ دیواریها رو عوض می کنید،
10:33
and at that pointنقطه, you know you're here to stayاقامت کردن.
و در این لحظه میفهمید که آمده اید که بمانید.
10:36
Althoughبا اينكه there's still the kindنوع of temporarinessموقت
با این حال هنوز هم نوعی حس زندگی موقتی
10:39
that our parentsپدر و مادر feltنمد about beingبودن here,
در ذهن والدین ما در مورد زندگی در اینجا وجود دارد،
10:42
but we childrenفرزندان knewمی دانست that the gameبازی was up.
ولی ما بچه ها میدونستیم بازی تمومه.
10:44
I think there was a feelingاحساس that
فکر میکنم نوعی احساس بود مبنی بر اینکه
10:49
they would not be ableتوانایی to continueادامه دهید with the idealsایده آل ها
اونها قادر نیستن با ایده آلهاشون زندگی رو
10:51
of the life that they expectedانتظار می رود.
به اون صورتی که انتظار دارن پیش ببرند.
10:57
The realityواقعیت was very much differentناهمسان.
واقعیت بسیار متفاوت بود.
10:59
And alsoهمچنین, that was trueدرست است of the realityواقعیت
و همین درستی واقعیت بود که
11:01
of tryingتلاش کن to educateآموزش me.
میخواست به من آموزش دهد.
11:03
Havingداشتن startedآغاز شده the processروند,
my fatherپدر did not continueادامه دهید.
کاری رو شروع کردم که پدرم ادامه نداد
11:04
It was left to my motherمادر to educateآموزش me,
اون آموزش منو به مادرم سپرد،
11:08
and as Georgeجورج Lammingلامینگ would say,
و همونطور که جورج لمینگ میگفت،
11:11
it was my motherمادر who fatheredپدر me.
مادرم بود که برایم پدری کرد.
11:14
Even in his absenceغیبت, that oldقدیمی mantraمارتا remainedباقی مانده است:
حتی در غیابش تکیه کلامش وجود داشت:
11:17
You are beingبودن watchedتماشا کردم.
تو تحت نظری!
11:20
But suchچنین ardentمشتاق watchfulnessمراقب بودن can leadسرب to anxietyاضطراب,
ولی چنین مراقبتهای وسواس گونه به اضطراب منجر میشود،
11:21
so much so that yearsسالها laterبعد, when I was investigatingتحقیق
به اندازه ای که سالها بعد وقتی بررسی میکردم
11:25
why so manyبسیاری youngجوان blackسیاه menمردان
که چرا بسیاری مردان جوان سیاه پوست
11:27
were diagnosedتشخیص داده شده with schizophreniaجنون جوانی,
از جنون جوانی رنج میبرند،
11:28
sixشش timesبار more than they oughtباید to be,
۶ برابر چیزی که باید باشد
11:30
I was not surprisedغافلگیر شدن to hearشنیدن the psychiatristروانپزشک say,
برایم غیرمنتظره نبود که روانپزشکان بگویند
11:33
"Blackسیاه people are schooledتحصیل کرده in paranoiaپارانویا."
سیاه پوستان پارانویا را آموزش میبینند.
11:36
And I wonderتعجب what Bageyeباگیه would make of that.
از چیزی که چشم پفی ساخته بود تعجب میکردم.
11:41
Now I alsoهمچنین had a 10-year-oldساله sonفرزند پسر,
حالا منم یک پسر ۱۰ ساله دارم
11:44
and turnedتبدیل شد my attentionتوجه to Bageyeباگیه
و توجهم را به چشم پفی برگردانده ام
11:47
and I wentرفتی in searchجستجو کردن of him.
و در جستجوی او هستم.
11:50
He was back in Lutonلوتون, he was now 82,
اون توی لوتون هست و حالا ۸۲ سالشه
11:51
and I hadn'tتا به حال نیست seenمشاهده گردید him for 30-odd-فرد yearsسالها,
و من اون رو برای ۳۰ سال مسخره ندیدم
11:55
and when he openedافتتاح شد the doorدرب,
و هنگامی که در رو باز کرد،
11:58
I saw this tinyکوچک little man with lambentلامنت, smilingخندان eyesچشم ها,
یه مرد ریزه میزه رو با چشمهایی خندان دیدم
12:00
and he was smilingخندان, and I'd never seenمشاهده گردید him smileلبخند.
و لبخند هم میزد که تا به حال ندیده بودم
12:04
I was very disconcertedمخوف by that.
خیلی برایم غیرمنتظره بود.
12:06
But we satنشسته down, and he had
a Caribbeanکارائیب friendدوست with him,
ولی وقتی با دوست کاراییبیش دور هم نشستیم
12:09
talkingصحبت کردن some oldقدیمی time talk,
در مورد بحثهای قدیمی حرف زدیم
12:12
and my fatherپدر would look at me,
و پدرم به من نگاه کرد
12:15
and he lookedنگاه کرد at me as if I would
به صورتی نگاه کرد که
12:17
miraculouslyمعجزه آسا disappearناپدید می شوند as I had arisenمنجر شد.
معجزه وار از صحنه روزگار محو شدم.
12:19
And he turnedتبدیل شد to his friendدوست, and he said,
بعدش رو به دوستش کرد،
12:23
"This boyپسر and me have a deepعمیق, deepعمیق connectionارتباط,
این پسره و من رابطه خیلی عمیقی داریم
12:25
deepعمیق, deepعمیق connectionارتباط."
رابطه خیلی خیلی عمیق.
12:28
But I never feltنمد that connectionارتباط.
ولی من که هیچ وقت این رابطه رو احساس نکردم.
12:31
If there was a pulseنبض, it was very weakضعیف
اگر هم علایمی بود یا خیلی ضعیف بود
12:32
or hardlyبه سختی at all.
یا به سختی وجود داشت.
12:35
And I almostتقریبا feltنمد in the courseدوره of that reunionتجدید دیدار
تقریبا داشتم احساس میکردم که در حال بازگشت به جمعی هستم که در آن
12:38
that I was auditioningتست to be my father'sپدر sonفرزند پسر.
نقش من این بود که پسر پدرم باشم.
12:40
When the bookکتاب cameآمد out,
وقتی که کتاب بیرون اومد،
12:44
it had fairنمایشگاه reviewsبررسی ها in the nationalملی papersاوراق,
نقدهای منصفانه ای در روزنامه های ملی داشت،
12:46
but the paperکاغذ of choiceانتخابی in Lutonلوتون is not The Guardianنگهبان,
ولی روزنامه ای که در لوتون خوانده میشود گاردین نیست.
12:48
it's the Lutonلوتون Newsاخبار,
لوتون نیوز.
12:51
and the Lutonلوتون Newsاخبار ranفرار کرد the headlineعنوان about the bookکتاب,
و لوتون نیوز یک تیتر اصلی در مورد کتاب زده بود
12:54
"The Bookکتاب That Mayممکن است Healشفا دادن a 32-Year-Oldسال نو Riftبریدگی."
«کتابی که ممکن است یک شکاف قدیمی ۳۰ ساله را پر کند»
12:57
And I understoodفهمید that could alsoهمچنین representنمایندگی
و من فهمیدم که میتواند به این صورت باشد که
13:03
the riftبریدگی betweenبین one generationنسل and the nextبعد,
شکاف بین دو نسل
13:06
betweenبین people like me and my father'sپدر generationنسل,
بین نسل من و نسل پدرم
13:08
but there's no traditionسنت in Caribbeanکارائیب life
ولی در سنت زندگی کاراییبی
13:12
of memoirsخاطرات or biographiesبیوگرافی ها.
هیچ خاطره نویسی یا زندگی نامه جایی نداشت.
13:14
It was a traditionسنت that you didn't
chatچت about your businessکسب و کار in publicعمومی.
سنت این بود که در جمع از امورات خودت صحبت نکن.
13:16
But I welcomedاستقبال شد that titleعنوان, and I thought actuallyدر واقع, yes,
ولی من به این موارد بله گفتم
13:20
there is a possibilityامکان پذیری that this
چرا که این احتمال میرفت که باعث گشودن
13:25
will openباز کن up conversationsگفتگو
that we'dما می خواهیم never had before.
باب گفنگو در مورد مسائلی شود که تا به حال نداشته ایم.
13:27
This will closeبستن the generationنسل gapشکاف, perhapsشاید.
که شاید شکاف بین نسلها را کاهش دهد.
13:31
This could be an instrumentابزار of repairتعمیر.
میتونست مثل یک ابزار برای تعمیر باشد.
13:35
And I even beganآغاز شد to feel that this bookکتاب
حتی احساس کردم که این کتاب
13:38
mayممکن است be perceivedدرک شده by my fatherپدر
ممکن است توسط پدرم پذیرفته شود
13:40
as an actعمل کن of filialشاخه devotionتعلق خاطر.
به عنوان یک عشق و علاقه فرزندوار.
13:43
Poorفقیر, deludedفریب خورده foolاحمق.
احمق بیچاره.
13:47
Bageyeباگیه was stungخسته شدم by what he perceivedدرک شده to be
چشم پفی چیزی رو که میخواست باشه پذیرفته بود و
13:51
the publicعمومی airingپخش of his shortcomingsکاستی ها.
اونو به عنوان دلیل همه ناکامیهاش علم کرد.
13:55
He was stungخسته شدم by my betrayalخیانت,
اون از خیانت و افشاگری من زخم خورده بود
13:58
and he wentرفتی to the newspapersروزنامه ها the nextبعد day
و روز بعد به دفتر روزنامه رفت و
14:01
and demandedخواستار a right of replyپاسخ,
فرصتی برای پاسخ خواست
14:03
and he got it with the headlineعنوان
و اونو دریافت کرد و تیتر روزنامه شد:
14:04
"Bageyeباگیه Bitesگزش Back."
«چشم پفی باز از پشت خنجر خورد»
14:06
And it was a coruscatingcoruscating accountحساب of my betrayalخیانت.
که بازتاب دهنده خیانت من بود.
14:09
I was no sonفرزند پسر of his.
من پسر او نبودم.
14:12
He recognizedشناسایی شده in his mindذهن that his colorsرنگ ها
اون پیش خودش تشخیص داده بود که
14:15
had been draggedکشید throughاز طریق the
mudگل و لای, and he couldn'tنمی توانستم allowاجازه دادن that.
نامش لکه دار شده و نمیتونه این اجازه رو بده تا این اتفاق بیفته.
14:17
He had to restoreبازگرداندن his dignityکرامت, and he did so,
اون میخواست که اعاده حیثیت کنه و موفق هم شد
14:20
and initiallyدر ابتدا, althoughبا اينكه I was disappointedناامید,
و در ابتدا نا امیدم کرد
14:22
I grewرشد کرد to admireتحسین that stanceحالت.
ولی وسعت دیدم را افزایش دادم و این حالت را تحسین کردم.
14:25
There was still fireآتش bubblingحباب throughاز طریق his veinsرگه ها,
هنوز آتش درون رگهاش جاری بود
14:26
even thoughگرچه he was 82 yearsسالها oldقدیمی.
حتی با وجود ۸۲ سال سن.
14:30
And if it meantبه معنای that we would now returnبرگشت
و اگر منظور من این بود که به
14:33
to 30 yearsسالها of silenceسکوت,
۳۰ سال سکوت برگردیم
14:36
my fatherپدر would say, "If it's so, then it's so."
پاسخ پدرم این بود که « اگر اینو میخوای باشه»
14:39
Jamaicansجامائیکا will tell you that
there's no suchچنین thing as factsحقایق,
جاماییکاییها چنینی چیزهایی حقیقت نیستند،
14:45
there are only versionsنسخه ها.
فقط و فقط یک سری داستانند.
14:48
We all tell ourselvesخودمان the versionsنسخه ها of the storyداستان
ما اون نوع داستانی رو بیان میکنیم
14:50
that we can bestبهترین liveزنده with.
که بهتر میتونیم باش زندگی کنیم.
14:53
Eachهر یک generationنسل buildsمی سازد up an edificeعمارت
هر نسل بنایی رو میسازه
14:56
whichکه they are reluctantبی میل or sometimesگاه گاهی unableناتوان
و تمایلی نداره یا نمیتونه
14:58
to disassembleپیاده کردن,
که خرابش کنه.
15:00
but in the writingنوشتن, my versionنسخه of the storyداستان
ولی در نوشتن نسخه داستان خودم
15:03
beganآغاز شد to changeتغییر دادن,
شروع کردم به تغییر دادن
15:06
and it was detachedجدا from me.
و {اون بنا} دوباره توسط من گسسته شد.
15:08
I lostکم شده my hatredنفرت of my fatherپدر.
نفرتم رو از پدرم از دست دادم.
15:12
I did no longerطولانی تر want him to dieمرگ or to murderآدم کشی him,
دیگر نمیخواستم اورا بکشم یا اینکه بمیرد
15:15
and I feltنمد freeرایگان,
احساس آزادی میکردم
15:20
much freerآزادتر than I'd ever feltنمد before.
بسیار بیشتر از چیزی که تا به حال احساس میکردم.
15:24
And I wonderتعجب whetherچه that freednessآزادی
میخواستم ببینم که این آزادی
15:29
could be transferredمنتقل شده to him.
میتواند به او هم منتقل شود.
15:31
In that initialاولیه reunionتجدید دیدار,
در بازگشت اولیه به اون جمع
15:36
I was struckرخ داد by an ideaاندیشه that I had
درگیر فکری بودم که داشتم
15:40
very fewتعداد کمی photographsعکس ها of myselfخودم
اینکه تصاویر کمی از خودم داشتم
15:42
as a youngجوان childکودک.
وقتی که بچه بودم.
15:46
This is a photographعکس of me,
این عکسی از من است
15:48
nineنه monthsماه ها oldقدیمی.
نه ماهه.
15:50
In the originalاصلی photographعکس,
در تصویر اصلی
15:53
I'm beingبودن heldبرگزار شد up by my fatherپدر, Bageyeباگیه,
من توسط پدرم، چشم پفی نگه داشته شده ام
15:55
but when my parentsپدر و مادر separatedجدا از هم, my motherمادر
ولی وقتی والدینم از هم جدا شدند، مادرم
15:58
excisedحذف شده him from all aspectsجنبه های of our livesزندگی می کند.
اون رو از همه جنبه های زندگیمون حذف کرد
16:00
She tookگرفت a pairجفت of scissorsقیچی and cutبرش
him out of everyهرکدام photographعکس,
اون قیچی رو برداشت و اون رو از همه عکسامون جدا کرد
16:03
and for yearsسالها, I told myselfخودم
the truthحقیقت of this photographعکس
و در تمام این سالها به خودم میگفتم که حقیقت این عکس این که
16:07
was that you are aloneتنها,
تو تنهایی.
16:10
you are unsupportedپشتیبانی نشده است.
تو بی پناهی
16:13
But there's anotherیکی دیگر way of looking at this photographعکس.
ولی میشد از جنبه دیگری هم به این عکس نگاه کرد.
16:16
This is a photographعکس that has the potentialپتانسیل
عکسی بود که این قابلیت رو داشت که دوباره
16:18
for a reunionتجدید دیدار,
به هم پیوند بخوره،
16:21
a potentialپتانسیل to be reunitedدوباره متحد شد with my fatherپدر,
پتانسیلی که میتوانست من و پدرم را دوباره به هم نزدیک کند،
16:23
and in my yearningاشتیاق to be heldبرگزار شد up by my fatherپدر,
و اینکه دوست داشتم از طرف پدرم بغل شوم
16:26
I heldبرگزار شد him up to the lightسبک.
در روز روشن اورا بغل میکردم.
16:30
In that first reunionتجدید دیدار,
در اون بازگشت اولیه
16:33
it was very awkwardبی دست و پا - به شکلی نامناسب and tenseسفت momentsلحظات,
لحظات خیلی بد و سخت گذشت
16:36
and to lessenکاهش دادن the tensionتنش,
و برای کاهش تنش
16:38
we decidedقرار بر این شد to go for a walkراه رفتن.
تصمیم گرفتیم که پیاده روی کنیم.
16:39
And as we walkedراه می رفت, I was struckرخ داد
در حین پیاده روی در عذاب این بودم که
16:43
that I had revertedبازگشت to beingبودن the childکودک
دوباره به وضع بچگی ام برگشتم
16:45
even thoughگرچه I was now toweringبالا بردن aboveدر بالا my fatherپدر.
حتی با اینکه از پدرم هم بلندتر شده بودم.
16:47
I was almostتقریبا a footپا tallerبلندتر than my fatherپدر.
من تقریبا یک فوت بلندتر از پدرم بودم.
16:50
He was still the bigبزرگ man,
ولی هنوز آدم بزرگه بود
16:53
and I triedتلاش کرد to matchهمخوانی داشتن his stepگام.
و سعی میکردم پا به پای او راه بروم.
16:55
And I realizedمتوجه شدم that he was walkingپیاده روی
متوجه شدم که او به صورتی راه میرود
17:00
as if he was still underزیر observationمشاهده,
که معلوم است هنوز فکر میکند تحت نظر است،
17:02
but I admiredتحسینش کرد his walkراه رفتن.
ولی من راه رفتن او را تحسین میکردم.
17:04
He walkedراه می رفت like a man
او مثل مردی راه میرفت که
17:07
on the losingاز دست دادن sideسمت of the F.A. Cupجام حذفی Finalفینال
بازنده فینال جام حذفی انگلیس شده
17:10
mountingنصب the stepsمراحل to collectجمع کن his condolenceتسلیت medalمدال.
و قدم برمیداره تا به عنوان همدردی به او مدالی اهدا بشه.
17:13
There was dignityکرامت in defeatشکست.
وجهه ای در باخت بود.
17:16
Thank you.
سپاسگذارم.
17:20
(Applauseتشویق و تمجید)
(تشویق)
17:22
Translated by Amin Behshad
Reviewed by Leila Ataei

▲Back to top

About the speaker:

Colin Grant - Author, historian
Colin Grant is an author and historian whose works focus on larger-than-life figures of the African diaspora.

Why you should listen
Colin Grant is an English historian and son of black Jamaican immigrants who explores the legacy of slavery and its effect on modern generations of the African diaspora. In Negro with a Hat: The Rise and Fall of Marcus Garvey Grant chronicles the life of the controversial Jamaican politician and his obsession with a "redeemed" Africa; in I & I: The Natural Mystics, Marley, Tosh and Wailer he explores the struggles faced by now legendary Rastafarian reggae artists the Wailers; and in his most recent book, Bageye at the Wheel, Grant confronts his own father in a memoir about his lifelong inner conflict with the immigrant experience.
Grant is also an Associate Fellow in the Centre for Caribbean Studies at the University of Warwick and a producer for BBC Radio.
More profile about the speaker
Colin Grant | Speaker | TED.com